الا ای تو جوان بشنو تو از جنگ بیا گویم برایت قصه از جنگ
بشین بشنو حماسه در شلمچه سلحشوری،شجاعت در حلبچه
بیا گویم برایت داستانی که تا تاثیر یا زهرا بدانی
در ایامی که جبهه بود بر پا شدم راهی برای رزم هرجا
گذشتم از دوچرخه از رفیقان برفتم سوی جبهه با شفیقان
گذشتم از گزینش تا پذیرش چه ها کردم که تا کشتم پذیرش
شدم اعزام سوی جبهه نور سراپا از شعف تا کرخه کور
به اهواز جراحت خورده از جنگ سلامی کردم و گشتم در او چند
سپنتا شد مقر ما در اردو بماندیم چند روزی اندر اردو
سپس بعد از دوروزی تن تکاندن شدیم راهی برای سر بدادن
سپس ما را به سوی هور بردند تو گویی سوی دشت نور بردند
پس آن شد شلمچه جایگاهم شدم عضو تعاون در سپاهم
تعاون واحدی پر ماجرا بود چو کارش تخلیه شهدا بود
شدم خدمتگزار شاهدو شهد ببستم با شهیدان عهد و پیوند
به ما می گفت فرمانده دمادم که بردارید پیکرها به هر دم
بدن های شهیدان خدا را شقایقهای دشت کربلا را
رسانید این بدنها را به منزل بشویید چشم مادر ها ز منزل
که آنها شافع روز جزایند که آنها شاهدی بی ادعایند
:: بازدید از این مطلب : 107
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0